از الفبای زندگی می‌گفت ،دست سارا ،انار غایب بود
نسترن در کنار بابونه …درهوای …بهار غایب بود

کیف دارا پر از زمستان شد ، خوابهایش پر از غم و کابوس
نقش یک طعم دوستت دارم ، روی سکوی دار غایب بود

عاشق نقش بادبادک‌ها ، در سیاهی تخته مشکی شد

پر  خاکستری زمین افتاد ، گرگ و میشی که سار غایب بود

تک نوازی درد با گیتار ، برگها را به خود کشی واداشت
تیر و اسفند را به هم انداخت ، سبزی روزگار غایب بود

با فلوتی نماد بیداری ، کوه‌ها را به خواب خوش بردند
بعد از آن جیب دشت خالی شد ، زاغ بی بند وبار غایب بود

راوی قصه مرد باران داشت ، پس از آن اتفاق سر خورده …
ناگهان دست برد در قصه …         اسب آمد ……سوار غایب بود