شمع
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري
را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش
بود
.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت
شب مرا از خواب بيدار كردي؟
را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش
بود
.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت
شب مرا از خواب بيدار كردي؟
... مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع
شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط
خواستم
بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه
دل مادرش را شكسته بود تا صبح
خوابش نبرد ,
صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل
خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با
شمع نيمه
سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين
دنيا نبود
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:58 توسط سید جاوید حسینی
|