خاطراتی که مغشوش شد
پسر را براي تحصيل به سوئيس فرستاده بودند و خانواده در انتظار بازگشت مايه افتخارشان روزشماري مي كرد. غافل از اينكه فرزند نازپرورده نه تنها ره به جايي نبرده با افراد مادون خود نشست و برخاست كرده و گرفتار انواع ناملايمات گرديده و كم كم در سراشيب سقوط مال باخته و آواره كوي و برزن گرديده. مسافري از آشنايان بر سبيل اتفاق شبي در حال قدم زدن جواني را به نظر آشنايي گوشه خيابان مي بيند و چون كنجكاو مي شود و از نامش مي پرسد همه چيز دستگيرش مي شود و پدر را اشارت داده و به يافتن فرزند نويد مي دهد. به زحمت پسر را سوار هواپيما كرده و به ايران مي آورد و تحويل خانواده مي دهد. اما فرزندي كه هيچ از گذشته نشاني نداشت و افيون خاطراتش را زدوده بود. مادر چه زجري مي كشد وقتي فرزند نمي شناسدش!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 11:56 توسط .........