سیب...
من به تو خنديدم، چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه ي همسايه
پدر پير من است!
من به تو خنديدم...
كه تا با خنده ي خود، پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك...!
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه ي تلخ تورا
و من رفتم و هنوز...
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان،
مي دهد آزارم!
ومن انديشه كنان غرق در اين پندارم...
كه چه مي شد اگر باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت!
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 18:45 توسط سید جاوید حسینی
|