من به تو خنديدم، چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه ي همسايه

پدر پير من است!

من به تو خنديدم...

كه تا با خنده ي خود، پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك...!

دل من گفت برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه ي تلخ تورا

و من رفتم و هنوز...

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان،

مي دهد آزارم!

ومن انديشه كنان غرق در اين پندارم...

كه چه مي شد اگر باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت!

(فروغ فرخزاد)